شازده كوچولو .شازده بزرگ.شازده شاكي .شازده نه شرقي نه غربي .شازده "ي" 0098.

 دلتنگی ها را باد ترانه ای می خواند زین پس..همیشه ...شاید ..انگار...پس منتظرشماره من روی گوشی خود نباش هیچ وقت ...زین پس...همیشه ....شاید ...انگار ...

  بیا در کافه همیشه منتظر بنشینیم ساکت و بنفش ...من شیر مرغ سفارش دهم  تو جان آدمیزاد

  پنجره وا شد...پنجره بسته شد....پنجره وابسته شد

بگذار در رویای تو زندگی کنم .من مدتهاست در خوابهایت جا مانده ام .

آهای آدمها گند زدید

  به دو بی همتا ..به دو بیخود ...به دو بیکار بی عار در انتظار گودو ..

دردناک است آری!

خیلی هم دردناک است

شازده کوچولو هم برگشت به اخترک ب 612 اش و دیگر هیچ وقت نیامد تا این درد ابدین بماند روی دل خلبان هواپیمایی تک موتوره...

حالا من نمی دانم تو کدام این نقش ها هستی! اصلا نمی دانم که هستی! هیچ وقت نشناختمت ...

تنها چیزی که از تو هست وقتی به یادت هستم طعم خرمالوی گس است. و از من نپرس چرا چون نمی دانم! چون خیلی چیزها هست که حس می کنم و بیان نمی توانم. چون کسی نیست تا بیانش کنم! گوش با ارزشی نیست .

تا به خودم آمدم دیدم دنیا خاک و خل های تلنبار شده اش را خالی کرده روی شانه های ترد یسنا و هرچه گم گشتگی بوده گذاشته گوشه ی تنگ دل تو!  من ماندم و غم او و اندوه تو و یک دنیا عشق که هیچوقت نبودید تا نثارتان کنم. هیچوقت نشد. درد دل همه ی گلایه هایم را هیچ فهمیدید؟! غم من غم خودم نبود که من خوب بلدم عجین بودن با غم تنهایی را بعد از پنج پاییز نمناک ِ عشقی یک سویه.

غم من غم شما بود. غم استیصال از ناتوانی ام. غم من دستان بسته و قلب کوچک و فاصله هایی بود که نگذاشتند چیزی شوم حتی در حد شانه ای برای سر دردهایتان. یا انگشتی که خط اشکی برباید از گونه های سردتان.

و هر روز که می گذرد این نبودنم عریان تر میشود به بی شرمی در برابر دیدگانم. من کورسوی امید را جا گذاشتم جایی درست کنار ثانیه ی قبل از آشنایی با شما. و شما دو تن بدل شده اید به محال ترین های زندگی من. شما درد شده اید کوبیده اید به این سینه ی کوچک من بی آنکه بدانید من نمی توانم. تحمل غم و گم گشتگی های شما را نمی توانم. ذره ای بذر روشنی و امید در زمین سخت و خشک روحتان پاشیدن نمی توانم حالا بماند به کناری محبت بارانی قلب هایتان .

محو می شوی کم کم در خم این کوچه و من به سراغت نخواهم آمد. پیدایت نخواهم کرد چرا که با هر بار پیدا شدن و گم شدنت از هم می پاشم. و باز نم نمک تکه هایم را از کاغذ دیواری متعفن این دیوار می کنم و بخیه می کنم به خودم. می بینی چه عروسک بد قواره ای شده ام؟! می بینید چه ساخته اید از من؟ از انسانی که دوستتان دارد!

خلاصه شده ام در انتظار نا سرانجام دیداری دور و طعم تلخ قهوه ای و هوای دم کرده ی کافه ی دنج یکی از آن خیابان های لعنتی پایتخت. همین. شده ام همین! در طول و عرض و ارتفاع همین آرزوی محال.

من دارم بر می گردم به اخترک خودم. همانجا که تنها نشسته بودم با جای خالی گل سرخم و منتهای دردم در حدود خودم کش می آمد. این تصمیم را مدت ها پیش گرفته بودم اما محبتی که به شما دارم مرددم می کرد. افسوس که حالا عمق درد غم هایتان دارد از وسعت دوست داشتنتان پیشی می گیرد و من اعتراف می کنم به ناتوانی ام در برابر اینهمه.

به سراغم نیایید. زیرا که نبودن با شما صد درد است و بودن با شما هزار درد. و من خسته ام از این هیچ بودنم در برابر اینهمه درد و غم و اندوه و پریشانی اتان.

همیشه کم بوده ام برای دو روح بزرگ و دو قلب بی همتایتان. پیش از آنکه این کم بودنم "هیچ" شود، خدانگهدار